من کفش هایم را پوشیده ام

 

این روزها با عشق نفس می کشم ،با عشق بیدار می شوم، با عشق کوچه های از یاد رفته ی جوانی ام را قدم می زنم ، حالا همه چیز دارد برایم تازه میشود، یادم نمی آید چند سالی می گذرد که بهار و پاییز را از هم تمییز نمی دادم، اصلا کاری نداشتم ، به من چه که درختان زرد هم می توانند سبز بودن را تجربه کنند ، به من چه که باید بیشتر برف می بارید و نبارید ... اما حالا خیلی چیزها هست که به من مربوط می شود بهار را دوست دارم بخاطر همه ی لحظه هایی که میتوان با تو کوچه باغهای سبز عشق را قدم زد. و برف که قلب زمین را سفید می کند به تو،بی شباهت نیست وقتی جاده های سیاه افکارم را سفید می کنی.نه ،بقول خودت هیچوقت دیر نیست و ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است.  حالا که به چهل سالگی نزدیک میشوم فرصت مناسبی است تا از نو بلند شوم و زندگی را از سر بگیرم فقط کسی میخواهد که دست های مرا بگیرد که حالا درست روبرویم ایستاده است .دست هایم را بگیر بانو، درنگ مکن ،فرصت ها دارد از دست می رود، من کفش هایم را پوشیده ام.

ماهی ها جایشان خالیست

 

درست است که تنهایی را دوست دارم و شبها تا خروسخوان صبح چشم هایم هی پلک می زنند .این را هر آدم ساده لوحی هم می فهمد که حتما خبرهایی است، حتما همه ی مردم تا حالا همه چیز را فهمیده اند البته من بدم نمی آید درباره ی من حرفهای آنچنانی بگویند چیزی که جوانی من را به تباهی کشید همان قضاوت های خوبی بود که مردم راجع به من داشتند که عملا قدرت هر کاری  را از من می گرفت.اما اکنون دیگر قضاوت هیچکس برایم مهم نیست مهم همان لحظه های زیباییست که می توانم کنار تو داشته باشم.دارد هوا بهاری میشود ، عید کم کم پیدایش میشود باید من و تو هم دست بکار شویم، حیف است ماهی ها در حوض جایشان خالیست.