من کفش هایم را پوشیده ام
این روزها با عشق نفس می کشم ،با عشق بیدار می شوم، با عشق کوچه های از یاد رفته ی جوانی ام را قدم می زنم ، حالا همه چیز دارد برایم تازه میشود، یادم نمی آید چند سالی می گذرد که بهار و پاییز را از هم تمییز نمی دادم، اصلا کاری نداشتم ، به من چه که درختان زرد هم می توانند سبز بودن را تجربه کنند ، به من چه که باید بیشتر برف می بارید و نبارید ... اما حالا خیلی چیزها هست که به من مربوط می شود بهار را دوست دارم بخاطر همه ی لحظه هایی که میتوان با تو کوچه باغهای سبز عشق را قدم زد. و برف که قلب زمین را سفید می کند به تو،بی شباهت نیست وقتی جاده های سیاه افکارم را سفید می کنی.نه ،بقول خودت هیچوقت دیر نیست و ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. حالا که به چهل سالگی نزدیک میشوم فرصت مناسبی است تا از نو بلند شوم و زندگی را از سر بگیرم فقط کسی میخواهد که دست های مرا بگیرد که حالا درست روبرویم ایستاده است .دست هایم را بگیر بانو، درنگ مکن ،فرصت ها دارد از دست می رود، من کفش هایم را پوشیده ام.